عشق اول

در تمام سال هایی که باهم بودیم سوال های مختلفی از او پرسیده بودم، او هم همیشه صادقانه و با حوصله به تمام سوالاتم پاسخ می داد.

مدتها بود سوالی ذهن مرا درگیر کرده بود، سوالی که تردید داشتم از او بپرسم، از آن سوالاتی بود که همه ی زن ها دوست دارند از همسرانشان بپرسند اما با این حال هراس درونی نمی گذاشت آن سوال را بر زبان بیاورند.

آدم ها در گذر زمان رشد می کنند، رشدی که شخصیتشان را هم دگرگون می کند اما گذشته چیزی نیست که آدمها به راحتی فراموشش بکنند.

اگر بنا بگذاریم زندگی سه فصل دارد؛ گذشته، حال و آینده،آدمهای فراوانی را می شناسم که تمام زندگی اشان را در یک فصل خلاصه کرده اند، فصلی به نام گذشته، گذشته ای که هیچ وقت نمی خواست بگذرد.

شعری را با صدای بلند می خواند و به گل های تازه شکفته ی باغچه آب می داد.

گویی نسیم بهاری در هوا، امید و سرور پخش می کرد، دوست داشتم تا ابد نسیم بوزد و من جاودانه زندگی کنم.

گفتم: می توانم یک سوال از تو بپرسم!؟

آب پاش را روی زمین گذاشت، به طرفم آمد و روی صندلی کنارم نشست.

گفت: من در خدمتم خانم.

به سوال های گاه و بی گاهم عادت کرده بود حتی به سوال های بحث برانگیزم.

مثلا یک بار از او پرسیدم، آیا حاضری به خاطر من به قطب جنوب بروی!؟

او هم بسیار هوشمندانه به سوالم جواب داد؛ بله حاضرم فقط به یک شرط، به شرطی که تو همسفرم باشی!

گفتم: قول می دهی مثل همیشه با من صادقانه حرف بزنی!؟

گفت: اوه اوه پس سوال خطرناکی است، بله قول می دهم.

چهره اش مثل بچه ها گُل انداخته بود.

گفتم: می خواهم عشق اولت را ببینم، عشق اولت کیست؟

لبخندی زد و صدایش را کمی ظریف تر کرد و گفت: خوب عشق اولم، الان کنارم نشسته!

گفتم: عشق اول ِ اول ِ اولت را می گویم! همان عشقی که برای اولین بار یک انسان آن را تجربه می کند.

چهره ی گل انداخته اش کمی پژمرد و مظلومانه گفت: دقیقا چه می خواهی بدانی!؟

گفتم: می خواهم بدانم چگونه دختری بود، الان کجاست، چه می کند!؟

گفت: عشق های آن زمان فرق داشت، عشق ها بیشتر در یک نگاه خلاصه می شد.

گفتم: یعنی تو با او حرف هم نزدی؟

گفت: نه، جرئتش را نداشتم.

گفتم: زیبا بود؟ حدس می زنم عاشق دختر همسایه اتان شده بودی؟

گفت: بله دقیقا، دختر همسایه ی کوچه بالایی مان.

گفتم: نگفتی، زیبا بود!؟

در عشق نمی شود منکر زیبایی شد، چه زیبایی چهره و چه زیبایی روح.

گفت: نه خیلی، اما وقار خاصی داشت، جذاب بود.

نمی توانستم جلوی پیشروی حس کنجکاوی ام را بگیرم، دوست داشتم همه چیز را درباره ی آن دختر بدانم.

گفتم: چرا هیچ وقت به او درباره ی عشقت نگفتی!؟

آه تو داری کشید و گفت: نمی دانم، نشد، شاید هم فکر می کردم زود گذر است با اینکه فهمیدم او هم عاشق من است.

با بُهت گفتم: او هم عاشقت بود و باز هم فکر می کردی زود گذر است!؟ برایت نامه نوشت؟

گفت: بله، ولی من می خواستم سربازی بروم، نمی دانم واقعا، بااینکه چیزی را در قلبم حس می کردم اما آمادگی عشق را نداشتم و شاید هم آمادگی زندگی مشترک را...

بغض گلویم را گرفته بود، نمی توانستم حس زنانه ام را نادیده بگیرم دلم برای ناکامی این عشق می سوخت.

گفتم: نامش چه بود؟

نمی خواستم به چشم هایش خیره شوم، چشم هایش حکایت بزرگی داشتند.

گفت: صورتی گرد و گندمی داشت، مانتوی آبی اش را خوب به خاطر دارم، وقتی راه می رفت با اینکه متین قدم بر می داشت اما شیطنت خاص خودش را داشت.

اسمش ناهید بود.

گفتم: از او خبر داری؟

گفت: بعد از اینکه به سربازی رفتم، چندماه نگذشته بود که عروسی کرد، ماهم چندسال بعد کلا از آن محله رفتیم.

گفتم: بیست سال می گذرد، می دانی او الان کجاست!؟

گفت: فقط می دانم زندگی خوبی دارد همین.

باز هم آه توداری کشید، از جایش بلندشد و آب پاش را برداشت و دوباره شروع به آب دادن گل ها کرد.

گل های نوشکفته چه باغبان مهربانی داشتند.

سکوت کرده بودم چون جواب سوالم را گرفته بودم اما گاهی فکر می کنم بعضی سوال ها بهتر است هیچ وقت پرسیده نشوند ، آدم ها همیشه رازهایی دارند که حتی دوست ندارند به خودشان بگویند.

به ناهید فکر می کردم به دختری متین با مانتوی آبی، به دل شکستگی ایش به نامه ی عاشقانه اش که جرئت نکردم بپرسم در آن چه نوشته بود.

مگر یک دختر عاشق چه می تواند بنویسد، جز اینکه بنویسد« خیلی می خوامت »؛ این جمله برای یک دختر عاشقانه ترین حرف دنیااست.

آه ما آدمها کوله باری از درد بر دوشمان گذاشته ایم و داریم زندگی می کنیم، البته به زعم خودمان...

معجزه شرقی

/ 0 نظر / 138 بازدید